تبليغاتX
حرف های دل یک جوون ایرونی

حرف های دل یک جوون ایرونی

یادم است در جایی می خواندم در قرن 17 و 18 میلادی وقتی کشتی های تجاری غربی با همراهی چند کشتی نظامی برای استعمار کشضورهای آفریقایی می رفتند همراه خود یک یا چند کشیش با انجیل هایی در دست می بردند.صاحبان این کشتی ها که حاکمان بی دین و سکولار غرب بوده و هستند این کشیش ها را می فرستادند تا مردم را موعظه و مسیحی کنند!!!! یکی از روشنفکران آفریقایی دلیل موعظه ی این کشیش ها را این طور بیان می کند:

این کشتی ها و کشیش های همراهشان وقتی به آفریقا می آمدند ما زمین داشتیم و آنها انجیل. اما بعد از گذشت چند دهه ما انجیل داشتیم و آنها زمین.این ها می آمدند و زمین های غنی و دارای معدن الماس و.....را پیدا می کردند.اما گاهی اوقات می دیدند معدن بزرگی از الماس در زیر زمین قبیله ای قرار دارد. آنها برای اینکه بتوانند از معدن زیر زمین قبیله بهره برداری کنند می آمدند یک ساعت شماته دار به رئیس قبیله هدیه می دادند و اجازه ی بهره برداری از زمین آن قبیله را از رئیس می گرفتند.آن رئیس قبیله ساعت شماته دار را که نمی دانست چیست و چه فایده ای دارد بر گردن می آویخت و در میان مردم قبیله اش از آن به عنوان نماد تمدن یاد می کرد و فخر می فروشید اما نمی دانست تن به چه معامله ی ابلهانه ای داده است.این خلاصه ای از داستان غم انگیز استعمار است.

در دنیایی که یک روز به نام دین و انجیل استعمار می کنند و در روز بعد باز هم برای استعمار پایان عصر دین و انجیل و ایدئواوژی را اعلام میکنند، و می گویند به نام اومانیسم، خدا مرده است!!!.........

در دنیایی که عقل را در خدمت غریزه و دین و ایدئولوزی را دشمن او معرفی می کنند آیا جایی برای خدا مانده است؟!!!......در دنیایی که بشریت را به دو دسته ی انسان احمق و آرمانی وانسان عاقل و واقع بین و بی آرمان تقسیم کرده اند، آیا خدا زنده است؟!!!........در دنیایی که دین داری را قبول بردگی می دانند و راه خلاصی از این بردگی را رها شدن از قید مذهب و دین می دانند، آیا در این دنیا خدا زنده است؟!!!........در دنیایی که اومانیسم و انسانیت را در آزادی بی حد و مرز برای ارضای تمام غرایز به صورت نامحدود تعریف می کنند، آیا در این دنیا خدا زنده است؟!!!........در دنیایی که مشروعیت انبیاء و مشروعیت انقلاب ها را مشروعیت هایی کاریزماتیک می دانند، آیا در این دنیا خدا زنده است؟!!!........سوال از زنده بودن خدا بزرگترین سوال بی جواب بشر متمدن قرن بیستم بود.سوالی که مردم انجیل به دست و بی زمین و ثروت آفریقا می پرسیدند که آیا خدا زنده است؟!!!........مردمی که مصرف روزانه ی کالری آنها و بچه های آنها کم تر از یک سوم مصرف کالری روزانه ی سگ و گربه ی یک آمریکایی در ایالات واشنگتن و کالیفرنیا و.....است.آیا بزرگترین سوالی که مطرح می شود این نیست، که آیا در این دنیا خدا زنده است؟!!!........این بزرگترین سوال بی جواب انسانهای ستم دیده و مستضعف جهان در سرار گیتی بود.اما قرار نبود به این سوال آمیحته با فریاد مستصضعفین جهان جواب داده نشود.تمام مستضعفین جهان در اوج نا امیدی از وجود خدا بودند که ناگهان برق عجیبی دنیا را گرفت. بزرگترین جواب تاریخ به مستضعفین جهان داده شد. بزرگترین و پر فروغ ترین و ماندگار ترین نور در دل ستم دیدگاه روشن شد در کالبد مرده ی جهان روح خدا دمیده شد تا همه باور کنند، تجربه کنند و ببینند که همیشه خدا وجود داشته و خواهد داشت........

 

                        

 

جهان به مرده و لاشه ای متعفن تبدیل شده بود که خدا با قدرت لایتناهی خود روح الله را در کالبد مرگ زده ی او دمید و مستضعفین جهان را به روزگاری خوش نوید داد.......روح خدا در کالبد جهان جاری شد تا برای همیشه ستم گران و ستم دیدگان جهان بدانند که جهان را صاحبی باشد خدا نام.روح الله با جاری شدن خود به همه صاحبان زر و زور بفهماند که همیشه در دنیا ان چیزی که نقش اصلی را بازی می کند دین است و ارزشی بودن.روح الله به همه ی دنیا ثابت کرد که دین و ایدئولوژی دشمن غریزه نیست بلکه کنترل کننده ی آن است و همچنین عقل نمی تواند خادم غریزه باشد بلکه حاکم بر ان است.روح الله آموخت که انسان عقلانی انسان واقع بین و آرمانی است و انسان عاقل و آرمانی است که می تواند حرکت ایجاد کند و آرمان است که به زندگی انسان عاقل حرکت و انگیزه می دهد.خمینی اثبات کرد که مذهب و ایدئولوژی انسان را از بردگی نجات می دهد و انسان را آزاد می کند از اسارت های غیر او.بلکه آزاد بودن از هر قیدی حتی دین و مذهب انسان را به حیوانی دو پا تبدیل می کند و انسان و هویت او را حیوانی می کند.در دنیایی که انسان داشت به حیوانی از لحاظ ابزار متمدن تبدیل می شد خمینی بازگشت به خود و انسانیت را به بشریت هدیه داد.خمینی و انقلابش ثابت کردند که حرکت انبیاء و انقلاب های دینی یک حرکت کاریزماتیک نیست بلکه انتخابی عاقلانه و آزادانه و اختیاری همراه با بینشی باز و ارزشی است که توسط یک روح و یک رهبر در جسم بی جان مرده  یجامه ای دینی دمیده می شود و کار را به جایی می رساند که افراد عاقل و مذهبی آن جامعه حاضرند برای ایجاد جامعه ای ارزشی و دینی برای راحتی و آسایش بشریت جان خود و مال خود را عاقلانه و آزادانه تقدیم کنند.خمینی و انقلاب او نگذاشت ما را با انجیل و مذهب ارزش نگه دارند تاما آسایش و رفاه را از ما بگیرند.

 

                                    

 

خمینی قرآن را برای ما احیا کرد اما قرآنی که باید دز زمین خود ما اجرا شود و گسترش یابد او هم برای ما انجیل آورد و زمین.خمینی امید به توانایی برای ارزشی بودن و مالک بودن را به همه مستضعفین جهان هدیه داد تا هعمه بدانند هم می توان انسانی آرمانی و انقلابی و ارزشی بود و هم انسانی مالک و دارای حکومت و استفلال.خمینی رفت اما این حرکت او برای همیشه پنبه ی تمام استعمارگران را در دنیا زد و دین را از ابزاری برای پیش برد اهداف استعماری نجات داد.امروز ما جوانان ایرونی نسل سوم از حرکت آب و آینه و آفتاب گر چه خمینی را ندیدیم اما هر زمان بوی خمینی به سر افتد ما را دور سید علی خامنه ای می گردیم و باید بگوییم که ما از پیراهن شهدای انقلاب خمینی پرچمی سرخ خواهیم ساخت و بر فراز قله های جهان خواهیم نواخت.امروز گر چه خمینی رفته است اما همه با دیدن حرکت او و انقلاب او و رخسار خامنه ای عزیز اطمینان دارند که خدا زنده است و می توان گفت خنده دار ترین سوال در ذهن بشر امروز سوال از زنده بودن خدا باشد؟ظهور خمینی و انقلاب او به همه بشریت تا ابد ثابت کرد که جهان را همیشه صاحبی بوده است خدا نام.

                                                               یاحق

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 20:56 توسط سعید زارعی |


از اول زندگیم تا الآن یادم میاد همیشه در انتظار آمدن حضرت آقا به شهرمون بودم.یادمه آقا به هر استانی که میرفتن منم در ذهن خودم میگفتم بیان شیراز ما سنگ تموم میگذاریم.چنین میکنیم و چنان میکنیم........آقا اومدن اما سعادت زیارتشون از من حقیر سلب شد.باورش برام خیلی سخته.........

این مطلب رو برای دل گرفته ام نوشته ام........

پیر عشقی،شباب را مانی

جوهر التهاب را مانی

ای شکوه همیشه دریا

آبی روح آب را مانی

بر سرت تاج سبز یاسین است

کوثری،در ناب را مانی

ای حضور نهان ز مرغ چمن

در رگ گل،گلاب را مانی

در شبستان زندگانی من

خنده ی ماهتاب رامانی

ای رخت مصحف رسول سحر

رهبر انقلاب را مانی

او سراپا کتاب عرفان است

تو کلید کتاب را مانی

ای بلوغ هزاره گل سرخ

غیرت بوتراب را مانی

سید عارف خراسانی

مهر زیر نقاب را مانی

در دل گمرهان شب باور

تیر سرخ شهاب را مانی

تو در آیینه شقایق ها

غزل آفتاب را مانی

راز سر بسته کتاب دلی

احدی،شعر ناب را مانی

وقتی شعر خوانی اش تمام شد، آقا گفتند: آقای ده بزرگی اگر مخاطب این شعر بنده نبودم بدونید خیلی تحسینتون می کردم. غزل زیبایی بود، فقط عیبش همونی است که عرض کردم.احد ده بزرگی گفت:شما بزرگوارین.....البته این معنای ولایت به طور......که آقا گفتند:دیگه تفسیر نفرمایید! واقعیت را گفتم.....جمعیت می خندید.....حضرت اقا هم......

                      

به! چه لبخند زند مولایم........    

یاحق

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 19:19 توسط سعید زارعی |


به جای پی نوشت

1-بالاخره قسمت آخر از مجموعه یادداشت های مویه ای بر وحدت حوزه و دانشگاه هم آماده شدو الآن شما نظاره گر اون هستید.

2-میدونی خیلی سخته آدم انتظار دیدن معشوقش رو رو سالیان دراز داشته باشه بعد همین که ثانیه ها دارن لحظه ی وصال به رو بهت نوید میدن تو دیگه نمی تونی به این لحظه وصال برسی چقدر مشکله.آیا میتونی تصور کنی؟؟؟؟؟عاشق شدی؟؟؟؟؟؟..............عمریه برای دیدن حضرت اقا منتظریم تا بیایند و دلهای خزان زده ی ما رو بهاری کنند.چند روزیست خبر سفر قریب الو.قوع مقام عظمای ولایت به استان فارس روحی از معنویت و نشاط و نوآوری و شکوفایی رو در کالبد خواب زده شهرمان شیراز دمیده است اما بنده احتمال میدم حالا که گذر حضرت عشق به کوی مجنون افتاده بنده سعادت دیدار یار رو نداشته باشم. به خاطر همین ابتدای این یادداشت از شما میخوام دعا کنید من حقیر هم سعادت شرفیابی به محضر همایونی حضرت آقا روحی له الفداه پیدا کنم .

 

                                

 

بریم سراغ قسمت سوم از یادداشت:

به نظر شما چند نفر از طلاب حوزه های علمیه و دانشجوهای دانشگاههای ما به مناسبت این روز آرمانی کمی به خودشون زحمت دادن و قلم برداشتن و نظر خودشون رو درباره ی این وحدت آرمانی به رشته ی تحریر در آوردند؟

یادمه امسال هم مثل سالهای گذشته


ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 20:59 توسط سعید زارعی |


 

عید((حول حالنا)) است

که واجب است بفهمیم

عید شوقی است

که پدرم را به مزرعه می خواند

عید تن پوش کهنه باباست

که مادر

آن را به تنم کوک می زند

و من آنقدربزرگ می شوم

که در پیراهن می گنجم

عید،تقاضای سبز شدن است

یامقلب القلوب!

***

زندگی ساعت تفریحی نیست

که فقط با بازی

یا با خوردن آجیل و خوراک بگذرانیم آن را

هیچ می دانی آیا

ساعت بعد چه درسی داریم؟

زنگ اول دینی

اولین زنگ حساب

 

 

پ.ن1: یادته که22 بهمن 86هوا حسابی دلپذیر شد.نیاز به کشیدن نفس عمیق نیست اگه حس نمی کنی حتما بینیت عیب کرده!

پ.ن2: 24 اسفند به همه ثابت کرد که جوون ایرونیه نسل سوم، ازطوفان 57 حواسش هست هوای مملکتش خوش رقم دلپذیره و حاضره با خونش از این هوا محافظت کنه.طبق آمار رسمی حدود 45 درصد رای دهندگان 18تا 30 ساله بودن.برای سلامتیشون صلوات رو برو تو کارش.کف یادت نره!محکم ،محکم تر خدا به دستات قدرت بده.

پ.ن3:این انتخابات یه چیزی رو به همه ثابت کرد که جوون ایرونی می دونه تفکر اصولگرایه که می تونه این هوای دلپذیر رو به تموم دنیا صادر کنه.

پ.ن4:قرار بود قسمت سوم از یادداشت مویه ای بر وحدت حوزه و دانشگاه رو به نمایش بگذارم که احترام عمو نوروز واجب تر بود.

پ.ن5:لازم به ذکره اهل شعرهای ناب هستم البته فقط می خونم اما عادت ندارم شعر رو تو وبلاگم بنویسم.این شعر زیبا دیگه استثنا بود و سروده ی شاعر گمنام انقلاب مرحوم سلمان هراتیه. اول سالیه برا شادی روحش صلوات رو برو تو کارش.آهان! اگه صلوات روبلند فرستادی دعا می کنم خدا سلامتید بده.

پ.ن6:آهای جوون ایرونی حواست که هست داریم با تفکر اصولگرایی وارد سال چهارم چشم انداز بیست ساله میشیم-شدیم-می خوام به همه دنیا ثابت کنیم که ما مسمم و پرتوان سوار بر قطار 1404 داریم دنیا رو می ترکونیم.

پ.ن7:سال خوبی رو واستون آرزو می کنم.یاحق...................

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 18:29 توسط سعید زارعی |


اگه خاطرتون باشه بنده یادداشتی رو در تاریخ 14/دی /1386 در وبلاگم قرار دادم و همین طور که از اسمش پیداست مویه و ناله ای برای روز وحدت حوزه و دانشگاه بود .از همون روزی که قلمم بر روی کاغذ از خودش این یادداشت رو به یادگار گذاشت در سه قسمت بنا شد روی وبلاگ قرارش بدم.قرار رو هم بر اين گذاشتم که این سه قسمت یادداشت رو پشت سر هم روی صفحه ی وبلاگم قرار بدم اما چون یه سری موضوعات پیش اومد که نمیتونستم بیخیالشون بشم و باید نظرات خودم رو در مورد اون وقایع خدمتتون عرض می کردم در نتيجه قسمت دوم و سوم این یادداشت به تعویق افتاد .که الآن قسمت دومش رو شما می خونید(البته لازم به ذکر است که نگارنده ی این یادداشت - که خودم باشم - نظرات علمی خودم رو در باره ی تحقق وحدت حوزه و دانشگاه در مجموعه یادداشت هام که در همین وبلاگم به نمایش گذاشته شده و تا الآن سه قسمتش رو روی صفحه ی وبلاگم قرار دادم و صد درصد ادامه خواهد داشت می تونید دنبال کنید.راستی ببخشید مقدمه طول کشید):

یادمه در عوالم بچگی خودم می گفتم شاید منظور از وحدت حوزه و دانشگاه این که همه - تمام دانشگاهیان - برای نماز خوندن باید بیان و پشت سر امام جماعت ها نماز بخونن وپای منبر این روحانیون بشینن.آری به نظرم این تنها راه نزدیکی این ها میتونست باشه و راه دیگری رو که با تصوراتم هم خونی داشته باشه رو نمیتونستم پيدا کنم.وقتی یه مهندس و یا یه دکتر رو میدیدم که به مسجد اومدن مسجد رو تجلی وحدت میون حوزه و دانشگاه می دونستم و گمانم براین بود که وحدت حوزه و دانشگاه تحقق پیدا کرده.

(به نظر شما این تصاویر میتونه ربطی به نوشته داشته باشه؟)

اما زمان که می گذشت و من بزرگتر می شدم و شناخت بیشتری نسبت به دانشگاه به عنوان یکی از مراکزعلوم(هم علوم انساني و هم علوم محاسبه اي) منشق شده از غرب و از حوزه های علمیه به عنوان تنها ترین مرکز علوم اسلامی(هم علوم انسانی و هم علوم محاسبه ای) با محوریت مکتب تشیع در دنیا بیشتر آشنا می شدم، این آشنایی بیشتر من با این دو مرکزبزرگ علوم، هر روز افق های تازه تری رو پیش چشمانم باز می کرد.افق هایی که تمام تصورات کودکی ام را که چون دیواری شده بود که خشت های اولش را کج نهاده بودم اما حالا قدی تا ثریا کشیده بود رفته رفته به تل عظمی از خاک تبدیل می کرد.این روند رو به رشد آشنایی من با این دو مرکز باعث شد که من پی به مسائلی ببرم که برایم سالها مجهول بودند.مسائلی که در طول و حدت بین حوزه و دانشگاه قرار داشتند مثل:آرمانهای عظیم انقلاب،آرمانهای دانشجوی ایرانی و اسلامی، آرمانهای حوزه های علمیه و آرمانهای طلبه ی انقلابی،

(به نظر شما این تصاویر میتونه ربطی به نوشته داشته باشه؟)

نظام آموزشی حاکم برحوزه ودانشگاه،چرایی و لزوم وحدت این دو مجمع علمی، جنبش نرم افزاری و تولید علوم اسلامی، آفات دانشگاه و حوزه وده ها موضوع قابل توجه و متنوع دیگر.اما چرایی وحدت بین حوزه و دانشگاه و چگونگی نقطه ی شروع این حرکت(همانطور که در مجموعه یادداشت ها دارم دیدگاه هاي خودم رو در ارتباط با این مهم به تفصیل به عرضتون می رسونم)از جمله مسائل مهمی بود که بنده به آن دست یافتم و توضیح و تفصیل آن هم از عهده ی نگارش این يادداشت خارج است.تا قبل از مهاجرتم به تهران احساسم بر این بود که، درست است که ما ازمسوولین شهرستان ها اصلاحرکتی برای بر طرف کردن موانع تحقق وحدت بین حوزه و دانشگاه نمی بینیم واصلا-غالب- مسوولین این امر نمی دانند روز وحدت حوزه و دانشگاه یعنی چه، حال چه برسد به انجام حرکتی در این زمینه.اما محال است این جو در تهران حاکم باشد. و باورم بر این بود که حتما هوای دلپذیری در این روز مهم بر فضای حوزه و دانشگاه در تهران حاکم خواهد بود.

(به نظر شما این تصاویر میتونه ربطی به نوشته داشته باشه؟)

نظر شما چیست؟ آیا حاکم بود؟.....................ادامه دارد.

یاحق.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 21:24 توسط سعید زارعی |



یادداشت فوری؟آره، خب "یادداشت فوری" هم اسمیه دیگه واسه خودش.وقتی می خواستم برای این یادداشتم عنوان پیدا کنم چیزی بهتر از ((فوری)) به ذهنم نرسید، شاید باید بیشتر فکر می کردم تا شاید عنوان بهتری را پیدا کنم، اما چون یادداشتم فوری بود و اصلا قرار نبود این نوشته ای که الآن می خونید روی صفحه وبلاگم باشه و یه دفعه احساس وظیفه کردم در مورد این موضوع مطلب بنویسم بنا رو هم بر این گذاشتم که عنوان مطلب روهمین" فوری" بگذارم.اصلا این قدر مهم بود که باید در موردش توضیح می دادم.مطلبت بخون...........البته اگه دوست داشتی.

به این جای یادداشت که رسیدم یه دفعه یه موضوع بدجوری زد تو برجکم و حالم رو خراب کرد(یه امتحان مشکل به اندازه ی کامل حال آدم رو می گیره. این موضوع جدید هم شده بود قوز بالا قوز)این فکر یه دفعه به ذهنم رسید که:راستی چرا باید تودنیا یه عده پیدا بشن و به ارمان های ما تعرض کنن و آرمانهای ما رو مورد هجوم قرار بدن تا یه دفعه ما به خودمون بیایم و یادمون بیا که آره یه چیزهایی هم هست که واسمون مهمه، آره یه چیزهایی هم می تونه وجود داشته باشه که واسمون از نفس کشیدن هم با اهمیت ترباشه. و بعد ازاین که این آرمان های مقدس ما مورد هجوم واقع شد ما هم طبق معمول از سر احساساتی شدن یه کم ناراحتی از خودمون در وکنیم-بخوانید اعلام انزجارمی کنیم-و بعد از چند روز دوباره همون آش و همون کاسه.داشتم به این فکر می کردم که مگر غیر از اینه که یکی از بزرگترین ارمان های ما نابودی اسرائیله و فتح قدس و مکه؟اگه هست پس چرا باید سالی یک بار اونم مثلا در حالت عادی در هر روز در فلسطین 5 نفر کشته می شدند اما الآن 20 نفر کشته می شن یه کم ناراحت میشیم و شروع کنیم به مطلب نوشتم راهپیمایی کردن و از این قبیل کارهای مقطعی.به این نتیجه رسیدم که این روزمرگی هایی که ما به اون دچار شدیم شاید یکی از عوامل کشتار مردم مظلوم فلسطین در غزه باشه، چون خیالشون راحته که اگه یه روز خواستن به هولوکاست رنگ واقعیت بدن و مردم فلسطین رو در کوره های آدم سوزیه بمب های میکروبی و اتمی بسوزونن -که دارن می سوزونن-از دیوار امید هست صدایی بیرون بیاد اما از من و تو بچه شیعه نه........نگو قبول نداری...........

چه زیبا گفت شهید مظلوم بهشتی که:اگر به بی تفاوتی دچار شویم مرگ انقلاب فرا رسیده است.

مگر انقلاب نبودکه به من وتو و تمام مستضعفان جهان و عدالتخواهان جهان امید بخشید؟ و مگرخمینی نبود که با انقلابش روح دمید در کالبد خوابزده زمین؟

 پس من و تو را چه شده که در سالروزبه پیروزی رسیدن این حرکت شکوهمند و در نیمه دوم محرم کربلایی دارد در غزه اتفاق می افتد اما من و تو راحت نشسته ایم و حسرت می خوریم.و آیا این روز مرگی من و تو منجربه یاس مظلومان جهان و یاغی تر شدن ستمگران نخواهد شد.آیا من و تو نباید در قیامت جواب گوی این روزمرگی باشیم.همین چند روز پیش بود که در کمال راحتی اردک لنگ(در فرهنگ آمریکا به انسان دست و پا چلفتی اردک لنگ می گن البته اینم لقبیه که رسانه های آمریکایی به بوش دادن)وارد خاورمیانه شد و سران بی غیرت کشورهای عرب چه زیبا جلوی پای او رقص نوکری را انجام می دادند و ندای لبیک یا آمریکا سر دادند(البته این بی غیرت ها معلوم الحالند غیر از این نمی شد تصوری داشت)خاورمیانه رنگ و بوی خون به خودش گرفت.آری اردک لنگ به خاورمیانه آمد و بعد از دیدارش از سرزمین های اشغالی،با بنیامین نتانیاهو( رهبر حزب لیکود)دیدار کرد که بعد از این دیدار نتانیاهو که از دیدار با بوش بسیار راضی به نظر می رسید طی سخنانی گفت:((من خیالم با قول بوش درباره ی حمایت از هر نوع عملیات نظامی درغزه راحت شد.اگر مساله به بوش واگذار شود،او نمی گذارد حتی یک تروریست فلسطینی هم زنده بماند)).

این جملات نتانیاهو مرا یاد جملات گلدمایر می اندازد که می گفت:اگر بشنوم که یک فلسطینی به دنیا امده دچار افسردگی می شوم.و یا اسحاق رابین که آرزو می کرد روزی از خواب بیدار شودو بشنود که غزه را آب برده و از نقشه جهان محو شده است.یادم به سخنان شارن می افتد که با کمال بی شرمی می گفت:((تاریخ به ما یاد داده است که کسی که نمی کشد، کشته می شود.من اهمیتی نمی دهم که بنویسید آبروی حقوق بشر را برده ام.من هر کاری می توانم می کنم تا ایا عرب ها را از اینجا(غزه)بیرون کنم.و بیچاره شاعر فلسطینی که می گوید:((... ديگر آن عروس دريايي نيست. غزه ديگر پرتقال هايش را نمي فروشد. امروز خون غزه جاري است.....)).

وقت ان رسیده است که من وتو نشان دهیم که حاکمان زور و زر مثل همیشه کور خوانده اند و ما می دانیم که تا به اهتزاز در آمدن پرچم اسلام در کل گیتی مبارزه ادامه دارد و تا مبارزه ادامه دارد و هست ما هم هستیم مگر از روی جنازه ی ما رد شوید تا بتوانید پرچم خمینی را به زمین بزنید.حسینیان الرحیل کربلای غزه خون می خواهد...

آقا جان از تو به یک اشاره از ما به سر دویدن............

یاحق.

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386 20:45 توسط سعید زارعی |


لبیک اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک، ان الحمد و النعمه لک و الملک، لا شریک لک لبیک.

یادت هست همین دیروز بود که فرمود:خداوند مرگ را مانند گردن بند که برگردن دختران می بندند، بر فرزند آدم کشیده و بسته شده.و چقدر مانند اشتیاق یعقوب به دیدن یوسف، شیفته ی دیدار پیشینیان خود هستم و براستی برای من جایگاهی برگزیده شده که به آن خواهم رسید.می بینم که بند بند پیکر مرا گرگان بیابان در صحرای کربلا پاره پاره می کنند و شکمبه های خویش را پر می کنند.گریز گاهی نیست از روزی که به قلم تقدیر نگاشته شده، رضای خداوند در رضای ما اهل بیت است. هر کس که در این راه آماده بذل خون و جان خویش است و مهیای لقای خداوند است، با ما عزم رحیل کند......خداوندا لبیک! منا کربلاست؟!

الرحیل، الرحیل، یاران شتاب کنید.....

بسم الله و بالله و علی مله رسول الله.شگفتا که تمام حج رو به سوی کربلا نهاده بود و جماعت رو به سویی دیگر، تمام حج بی یار مانده است.او دارد به منا می رود به قربانگاه می رود. تمام حج در حال حرکت است، اما، هر منزل از تعداد اطرافیانش کاسته می شود......الرحیل، الرحیل، یاران شتاب کنید.........

حسین دارد به قربانگاه می رود آی جماعت! امام خود را تنها گذاشته اید،تمام حج را رها کرده اید و به دیواری متصل شده اید؟خلقت دارد از شدت حماقت شما آب می شود، آبرویی برایش باقی نگذاشته اید............

کربلا از سیطره ی زمان و مکان خارج است اصلا صحبت از زمان و مکان در برابر ولایت، نشان از بی خردی است.کل ارض کربلا و کل یوم عاشورا.امام دارد منزل به منزل به قربانگاه نزدیک می شود، نمی دانم به تعداد یارانش امسال افزوده می شود یا کاسته؟

الرحیل، الرحیل، یاران شتاب کنید.............

تلوزیون را روشن می کنم، دیدن یک صحنه باعث شد به جواب این سوالم پی ببرم "که آیا بر تعداد یاران او افزوده می شود یا کاسته؟"این صحنه را دیدم حسین زمان ما در میان حلقه مردم بود مردم بانک الرحیل، الرحیل، او را شنیده بودند.آخر صدا زنگوله های اشترانشان امسال از میان شهر آنها می آید.مردم دیوانه وار بر گرد او جمع شده بودند، مرکب حامل او از شدت ازدیاد جمعیت مدت ها بی حرکت مانده بود.

آنها آمده بودند تا ثابت کنند که پای نامه هایشان و امضایشان هستند،آماده برای رفتن به قربانگاه......دیگر صدای الرحیل نمی آید. برروی پیشانی هاشان و بر روی لبانشان یک کلام نقش بسته بود و آن هم این:

لبیک یا امام

آری اینها فهمیده اند که حج باطنی دارد و باطن حج ولایت است.می دانند حج تمام امسال از دیار آنها عبور می کند و در استقبال او ندای لبیک سر می دهند و پرچم هایی در دست دارند که نوشته است:

الیس الصبح بقریب

این مردم دارالعباده خوب فهمیده اندکه اگر می خواهند به صبح برسند باید به دنبال قافله ی حسین حرکت کنند.تاریخ دارد به آنها افتخار می کند آنها دنبال قافله سالار دارند حرکت می کنند، انبیاء به آنها رشک می ورزند که ای کاش آنها هم می بودند و در التزام رکاب حسین قرار می گرفتند و همراه با قافله حرکت می کردند و ندا سر می دادند:

حسین حسین شعار ماست........شهادت افتخار ماست

راستی مگر می شود نام سید الشهداء بیاید و حضرت آقا(حسین زمان)یاد تلخ ترین غم تاریخ نیافتند؟

نام حسین(ع) ذکر شب و روز اوست، حالا هم به بهانه ی شنیدن نام جدمظلومشان بر سینه می زنند و چه عصه ای دارد این سینه زدن آرام آقا]هوایی کربلا می شود کبوتر دل........

((من آبی چشم تو را سر می کشم تا، هر لحظه یاد روز عاشورا بیافتم.......))

آری باران چشمان عشق است که ما را یاد ساعات خوش عاشقی می اندازد........

مدام این چمله ی حضرت عشق بر لبم جاری می شود که فرمودند:

((باکی نداریم واقعه عاشورا دوباره اتفاق افتد))

آری امسال منزل به منزل بر یاران حسین افزوده شده است.................

الرحیل، الرحیل، یاران شتاب کنید........

یاحق

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 17:35 توسط سعید زارعی |


یاد دارم از زمانی که توانستم دسن راستم را از چپم تشخیص دهم مدام مسائلی ذهنم را به خودشان مشغول می کردند.عکس العمل من در قبال این مسائل از این دو حال خارج نبود ابتدا کمی فکر می کردم اگر چیزی به ذهنم می رسید اگر غلط هم بود اما با تصوراتم هم خوانی داشت و مرا قانع می کرد، آرام می شدم.اما زمانی که جوابی برایش پیدا نمی کردم یا بی خیالش می شدم و یا از پدرم می پرسیدم.

اما بعضی از واژه ها را در زمان کودکی زیاد شنیده بودم و اگر چه شناخت کاملی ازش نداشتم اما احساس می کردم رسیدن به این واژه ی نامفهوم هدف من است و من خودم را باید روزی در انجا ببینم.یادم هست در زمان کودکی ام چندین آینده را برای خودم متصور می شدم: ابتدا خلبانی،

بعد در آرزوی پلیس شدن به سر بردم، پلیس بودن به من زیاد حال نداد چند صباحی تصمیم گرفتیم دکتر قلب شویم بیچاره خانواده که روزی چندین بار باید قلبشان را به کارد جراحی پلاستیکی من می سپردند اما دکتر قلب هم آن آینده ی آرمانی من نبود و جایش را با مهندسی عمران عوض کرد(البته انتخاب این شغل را بی تاثیر از پدرم نمی دانم چون در آن زمان پدرم عمران می خواند و من هم به تبعیت از پدرم چند صباحی به مهندسی عمران مشغول بودم) اما این مهندسی عمران و این همکاری با پدرم هم برایم ماندگار نبود و ما را به سمت مهندسی مکانیک سوق داد اما مهندسی مکانیک هم جایش را به شغلی دیگر و آینده ای دیگر داد. همین طور این روند انتخاب شغل ها ادامه داشتند و البته هر کدام به بادی بند بودند تا جایشان را به آینده ای دیگر و شاید بهتر بدهند.اما نکته جالب این بود که من برای رسیدن به همه این شغل ها و آینده ها باید از همان جایی می گذشتم که زیاد نامش را شنیده بودم و احساسم این بود که باید روزی به آن می رسیدم و شناختم از آن در حد دیدن عکسش در پشت اسکناسهای پنجاه تومانی ازش داشتم.و چون از کودکی اطرافیان انتظار رفتن مرا به این مکان می کشیدند، رسیدن به این مکان برایم تبدیل به یک آرمان شده بود.واگر می خواستم به یکی از این آینده های مورد علاقه ام برسم باید از ان می گذشتم.آری دانشگاه با آن همه پیچ و خم هایش در اوج گمنامی ای که در ذهن کودکی ام داشت اما از نام آشنا ترین نام ها برایم بود که پلی بود برای رسیدن من به آینده ی دلخواهم.

یادم هست وقتی پا به عرصه ی نوجوانی گذاشتم یکی از آن واژه های مجهول که از کودکی جوابی برایش نیافته بودم ذهنم را بد جوری به خودش مشغول کرده بود عبارت((وحدت حوزه و دانشگاه)) بود.

به خودم می گفتم برای دکتر و مهندس و خلبان شدن باید به دانشگاه رفت و برای منبر رفتن و امام جماعت شدن هم به حوزه ی علمیه.خب وحدت، وحدت هم یعنی نزدیک شدن_یکی شدن_ دو چیز به هم.اما حوزه و دانشگاه با هم چه سنخیتی دارند که بخواهند به هم نزدیک شوند و وحدت ایجاد کنند.حاج آقای مسجدمان را با پدرم که یک مهندس عمران بود و با دکتر خانوادگیمان و با یک خلبان هواپیمای بویینگ 747 را در ذهنم در کنار هم قرار می دادم تا به یک نقطه مشترک برسم اما دریغ از یک نقطه حتی کوچک..........................ادامه دارد

یاحق

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386 18:1 توسط سعید زارعی |


روز 27 آذر گذشت.

روز وحدت حوزه و دانشگاه روزی که به نظر بنده بیشترین شعار را در خود دارد شعارهای زیبا که انسان را به وجد می آورد.فکر می کردم در این روز زیبا باید در تهران اتفاق های قشنگی رخ بدهد اما............

منتظر باشید

عیدتون مبارک

+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386 17:30 توسط سعید زارعی |


در یاددداشت قبل ذکر کردم که ما به عنوان یک جوون نسل سوم انقلاب باید در مسیر بازسازی تمدن اسلامی نقش خود را شناخته و تلاش گسترده ای برای ایفای بهترین نقش انجام دهیم زیرا حضرت امام فرمودند:((اگر ما شکست بخوریم و نتوانیم این پرچمی را که برداشته ایم درست در قله بنشانیم چنان سیلی ای به اسلام خواهد خورد که معلوم نیست تا چند قرن دیگر سر بردارد)).در سیر به وجود آمدن انقلاب دونسل از حوزه و دانشگاه (همان نسل اول انقلاب)با اصولی مشترک و با استراتژی و تاکتیک بی نظیر خود توانستند اولین پدیده ی جهانی قرن اخیر را بوجود آورند و پرچم اسلام را از روی زمین بلند کنند و به سوی قله حرکت خود را شروع کنند.این پرچ توسط نسل اول انقلاب از روی زمین بلند شد و حرکت به سمت قله آغاز شد و با به عرصه آمدن نسل دوم و با حراست از این پرچم توسط این دو نسل(نسل اول و دوم حوزه و دانشگاه)حرکت شروع شده توسط نسل اول سرعت بیشتری به خود گرفت.

(این تصاویر ربطی به نوشته ندارد!!!)

گفتن این نکته خالی از لطف نیست که همان طور که انرژی (منظور از انرژی نشاط و شادابی جوانیست) نسل اول داشت تمام می شد که این نسل این پرچم را به دوش نسل دوم نهاد تا به روند حرکت به سمت قله سرعت بیشتری بدهدحال درست همین اتفاق افتاده است نسل دوم دارای آن انرژی اولیه(انرژی زمان جنگ)نیست پس لازم است نسل دوم نیز همان کاری را کند که نسل اول انجام داد و پرچم را بر دوش نسل سوم نهد تا سرعت حرکت دراین صخره های عظیم بیشتر شود و ما با سرعت بیشتر و با تحول بهتر و اساسی تر به سمت قله حرکت کنیم.حال لازم است نسل سوم به میدان آمده و پرچم را از این دو نسل(نسل اول و دوم حوزه و دانشگاه)تحویل گرفته وبه حرکت به سمت قله سرعت بخشد.اما باید این نکته رو متذکر شد که ما برای ((جامعه سازی جدید))که الآن درگیرش هستیم -که اگر از آن موفق بیرون بیاییم همان بازسازی تمدن اسلامی خواهد بود و رنسانس دیگری را در جهان پدید خواهد آورد- نیاز به زمان داریم.می دانید که واحد ساختن یک فرد(از لحاظ فکری و اجتماعی) چند ماه و یا چند سال است(کمتر از 2سال)اما واحد ساختن یک جامعه حداقل دهه است ما باید چند دهه برای ساختن این جامعه و فرهنگ کا کنیم که اگر ما این پروژه ی عظیم(پی ریزی ساختمان کامل تمدن اسلامی) رابتوانیم درست پیاده کنیم و پیش ببریم بزرگترین پدیده ی جهانی هزاره ی اخیر اتفاق خواهد افتاد.نسل اول و دوم حوزه و دانشگاه این انقلاب را بوجود آوردند و از آن حراست کردند(به خصوص دهه 60 و70)و بزرگترین پدیده ی جهانی قرن اخیر را رقم زدند و نقش خود را شناخته و به بهترین نحو به ایفای آن پرداختند اما حال نوبت ما نسل سومی هاست، ما باید این حرکت آغاز شده توسط این دو نسل بزرگ (نسل اول و دوم حوزه و دانشگاه)را با به ارث بردن تمام تجربیات آنها سرعت بخشیم و با عزم و اراده ای قوی به سمت قله حرکت کنیم و نقش خود را بشناسیم و برای ایفای هرچه بهتر آن تلاش کنیم و این بزرگترین پدیده ی جهانی قرن اخیر را به بزرگترین پدیده ی حهنی هزاره اخیر تبدیل کنیم.راه رسیدن به این جامعه سازی جدید که همان بازسازی تمدن اسلامی است این است که نسل سوم حوزه و دانشگاه با همان اصول و مبانی مشترک به ارث برده از دو نسل افسانه ای خود و حتی شدید تر قدم در این راه نهند اما با این تفاوت که دیگر نیاز به تاکتیک نسل اول و دوم نیست هر زمان تاکتیک و روش خاص خود را می طلبد نسل سوم باید تاکتیک جدید((جزئی گویی به جای کلی گویی)) و ((دقت نظری)) به این حرکت سرعت بخشد و نهضتی را علیه ترجمه به راه اندازد که این نقطه شروع حرکت توسط نسل سوم خواهد بود.

(این تصاویر ربطی به نوشته ندارد!!!)

نسل سوم حوزه و دانشگاه باید قدم در وادی تولیدعلم اسلامی نهند ودر روند تولید علوم اسلامی جزئی گویی را به جای کلی گویی وهمراه با دقت نظری پایه ریزی کند که لازمه رسیدن به این مهم همانطور که این حقیر در یادداشت قبل بدان متذکر شدم به فرموده حضرت آقا:((اسلامی کردن دانشگاه هاست)).که گفته شد که اسلامی کردن نه در جدایی دختر و پسر و اجباری کردن چادر برای دختران است بلکه در اسلامی شدن علوم دانشگاهی است که الآن اینگونه نیست ما برای بازسازی تمدن اسلامی نیاز به تمام علوم آن هم اسلامی داریم و یکی از مراکز مهم علوم دانشگاه است دانشگاه امروز ما هنوز دارای علوم اسلامی نمی باشد چطور می خواهد تمدن اسلامی بوجود آورد؟دانشگاهی که در آن روانشناسی با مبانی غربی، جامعه شناسی با مبانی غربی،و همچنین هنر ،اقتصاد وسایر علوم به خصوص در حوزه علوم اسلامی همه با مبانی و پایه ی غربی خوانده می شود مبانی ای که در آن جهانبینیه غربی حاکم است جهانبینی ای که مبتنی بر ماتریالیسم و اومانیسم است و چند واحد دروس معارف هم در کنار آنها پاس می کند که پاس کردن این واحدهای معارف نتیجه ای جز توپ فوتبال شدن دانشجو در پی ندارد.چرا؟

(این تصاویر ربطی به نوشته ندارد!!!)

چون جامعه شناسی غربی، روانشناسی غربی، هنر غربی، اقتصاد غربی،مدیریت غربی وسایر علوم مبتنی بر مبانی غرب آن را به سویی هدایت می کند که معارف اسلامی آن را از آن سو باز می دارد.به همین دلیل دانشجویی که با معارف اسلامی یک آشنایی صرفا سطحی دارد، اما نا آشنا هم نیست، وقتی با مبانی روان شناسی، جامعه شناسی، مدیریت، علوم سیاسی،فلسفه، حقوق، اقتصاد، هنر وسایر علوم مبتنی برمبانی غرب آشنا می شود در تعارض بین آموزه های دینی و غربی می ماند.چرا؟چون ما روانشناسی، جامعه شناسی، مدیریت، علوم سیاسی، فلسفه، حقوق، اقتصاد، هنر و سایر علوم، به صورت اسلامی و با مبانی اسلامی نداریم و در دانشگاه ما تدریس نمی شود.و تا این علوم به صورت اسلامی تدوین نشود ما به تمدن اسلامی نخواهیم رسید و اسلامی کردن علوم دانشگاهی نقطه شروع بازسازی تمدن اسلامی است که وظیفه نسل سوم است. با این روندی که الآن دانشگاه ما دلرد نهایتش این است که یک استاد اگر خیلی حال و حوصله داشته باشد چند تا روایت و آیه در کنار مطلبش ذکر می کند تا یک مقدار رنگ اسلامی به درسش بدهد.

(این تصاویر ربطی به نوشته ندارد!!!)

حال نظر حقیر بر این است که ما برای طراحی و پی ریزی ساختمان کامل تمدن اسلامیه مد نظر ولی امر مسلمین جهان نیاز به علوم اسلامی در تمام زمینه ها داریم وبا توجه به این که دانشگاه یکی از مهم ترین مراکز علوم و تاثیر گذار در این مسیر است پس باید علوم آن تبدیل به علوم اسلامی شود.برای تحقق این مهم نیاز شدیدی به حرکت دوشادوش نسل سوم حوزه و دانشگاه داریم که به نظر این حقیر این امر(اسلامی کردن علوم دانشگاهی) اتفاق نخواهد افتاد مگراین که در این مسیر نسل سوم حوزه به کمک برادران خود در نسل سوم دانشگاه آمده وبا همکاری همدیگر علوم دانشگاهی را با مبانی اسلامی تدوین کنند.درست همانطور که نسل اول و دوم حوزه و دانشگاه با اصول و مبانی مشترک بزرگترین پدیده ی جهانی(انقلاب اسلامی) قرن اخیر را بوجود آوردند این بار هم نسل سوم حوزه و دانشگاه با همان اصول و مبانی مشترک به ارث برده از دو نسل افسانه ای خود دو شادوش هم با قدم نهادن در وادی اسلامی کردن علوم دانشگاهی به حرکت در مسیر بازسازی تمدن اسلامی مد نظر حضرت آقا سرعت بخشند و مقدمات تمدن اسلامی را فراهم آورند.پس در روند اسلامی کردن علوم دانشگاهی باید حوزه های علمیه به کمک برادران خود در دانشگاه شتافته و مقدمات تمدن اسلامی را فراهم آورند.این مسائل می تواند از انگیزه های این حقیر برای پا گذاشتن در حوزه ی علمیه باشد.

پس ای جوون ایرونی نسل سوم انقلاب در خاطرت باشد که ما باید دانه هایی باشیم که می خواهیم آسمان را لمس کنیم!

تو نمی خواهی آسمان را لمس کنی؟

آب هست، خاک هست، بیا تا جوانه بزنیم.

خدایا شکرت/یاحق

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 18:29 توسط سعید زارعی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

می گویند هر گس در قیامت با محبوبش محشور می شود.ماکه در دنیا باسید علی محشوريم خدا یا در آخرت نیز این وصل را هجران مکن.
این وبلاگ رو تقدیم می کنم به مقام عظمای ولایت و دو عموی بزرگوارم شهیدان سعید و غلامرضا زارعی آنان که زنده اند و با تمام وجودم حضورشان را حس می کنم.
پا به این کره خاکی گذاشتم در روز 14/6/1367 راویان روایت کرده اند این رویداد مهم حول و حوش ساعت 10 صبح به وقوع پیوسته است.
یاحق.
------------------------------------
((معرفی کتاب))
اسلام پرچم دار کتاب خوانیست.
مقام معظم رهبری
هر هفته یک کتاب.
کتاب این هفته:
(( رمان: شب ایوب))
انتشارات:سوره ی مهر
تعداد صفحه:140
قیمت:1400
نویسنده:داوود غفارزادگان
آمده بودیم به شهر شما تهران.هنوز می دیدم.اصلا کسی نگفته بود کار به اینجا می کشد نه ماه طول کشید تا تاریکی مطلق.از درد دیگری آمده بودیم انجا.کدام بیمارستان حواسم نیست.دکتر نرمی انگشتش را گذاشته بود روی شاهرگ گردنم و می گشت.....


صفحه نخست
پست الکترونیک


دل نوشته های جوون ایرونی

آیا خدا زنده است؟!!!
نبض کتاب تند می زند!!-قسمت سوم و پایانی
شیراز دلم باز بهاری شده است
نبض کتاب تند می زند!!!-قسمت دوم
نبض کتاب تند می زند!!!-قسمت اول
مویه ای بر وحدت حوزه و دانشگاه- قسمت سوم و پایانی
به خاطر عمو نوروز
مویه ای بر وحدت حوزه و دانشگاه - قسمت دوم
یادداشت فوری
عطر غریب سیب می آید
مویه ای بر وحدت حوزه و دانشگاه - قسمت اول
مویه ای بر 27 آذر
یادداشت سوم
یادداشت دوم
یادداشت اول
آرشیو دل نوشته ها


خاک خورده ها

خرداد 1387

اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385



رفقای جوون ایرونی همه دیدنی اند.امتحان نمی کنید؟

حضرت آقا
آب و آیــنـــه
مــاه نــاتمام
دنیای راه راه
دست نوشت
کانون یاسین جوانان
مجموعه دانش آموزی موج نو
شهید مهدی(ادواردو)آنیلی
یادداشت های شخصی احمدی نژاد
خمیــنــیــسم
استاد حسن رحیم پور(ازغدی)
رضا امیرخانی
استاد بزرگ آیت الله مصباح یزدی
استاد بزرگ شیخ علیرضا پناهیان
شیعه مذهب برتر
در محضر نائب الامر
قصعه بچه بسیجی
احسن
شهید سید محمد شریفی
مصائب احمدی نژاد
خاکریزیسم
موشک انداز
با سید علی تا فتح قدس ومکه
هفت حرف
زمینی که می خواد آسمونی باشه !!!
پشت خطی
کیمیای قلم
عدالت جــو
سکوت
مهراوه من
فدائیان اسلام
بارقه های امید
گــــل دخــــتر
تـــــلنــــگر
طلبه ای از نسل سوم
فلورانس مهربون
سوزن بـــــان
قــــرار شبانـــه
یک جرعه عطش
منتظر
فــــاطمه رجبـــــــی
اصـــــولـــــگرا
غروب شلمچه
چفیه یعنی عشق
کاکو شیرازی
مرگ بر اسرائیل
بهشت گمشده یا جوجه اردک زشت
یـــــادیـــــاران
پـــارتــــــــــیــزان(سهیل کریمی)
مــــاورای سکـــوت
حــرفـــــهای دل من
پله پله تا ملاقات خدا
مبادا روی لاله پاگذاریم
زنــــــده بــــمان مجنون
عشقــــــی
عاشقــــان وصـــــال
ابراهیــــــم در آتــــــش
ضــــــــامـن آهــــــــو
ســــــــمات
پروانه ها می نویسند
جنبشی(دست نوشته های محمد مهدی آل حبیب)
سی صد و سیزده بهشتی
مـــــــــرصــــاد
افلاکیــــــــــــــان
یوسف فاطمه سلام الله علیها
با فایده برای دنیا کمی هم آخرت
صراحـت
دست نوشته های یک احمد
خــــوشحالم کـــــــــه آمـــدی
دیـــــــده بــــــــان
بسیجی عاشق ولایت
مرواریـــــــــد عرش
تــــــاملـــــــکوت
اکیـــــنا نیوز
هیچکــــــــس
حدیث پیمـــانه
دیــــــــــــــــــــــدار یار
سیراب ترین بادیه عطش
دل نوشـــــــــــــــته ها
دل نوشته های دو دختر شهید
آی ســــــــــــودا
ســـدیـــــــــــــد
پوتین های خاکی
یک جرعه عشق میل دارید؟
یادداشت های جیر جیرک
به قیمت بهشت(پسر دایی و پسر عمه عزیزم)
شهر خدا
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin